دل بی‌قرار باران

از آسمان شب تا دل ستاره‌های نورانی همه جا دنبال تو می‌گردند، اما برای دیدن تو مردد می‌گردند.

ندارند طاقت برق نگاهت را، ندارند طاقت زنگ صدایت را.

در این شب همه به فکر تو اند، به فکر بودن با تو اند.

اما نیست کسی که مانند من مست شود از کنار تو بودن، دل ها را ربودن.

سرودن، جز یاد تو نبودن.

شنیدن زنگ صدای تو، صدای پای تو.

از عشق تو شعر گفتن برای تو، می‌خواهم ببینم روی زیبای تو.

تو آنی که می‌دانی چه کنی با دل من،

دیوانه است دل من برای تو،

باران من.

 

نویسنده: تنها

29 مرداد 1387

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه

باسلام جالب بود[دست] سربلند وشاداب باشید

ابوذر اکبری

بی ترانه تر گذشت روزهای داغ تیر تیز و تند و بی سوال در ورای نقطه گیر بی ترانه تر گذشت گر چه ما به هم شدیم گر چه من شروع شدم ما دو تن به یک خودیم ما سرودِ فصل تاب دورها همه سراب یک شروعِ بی جواب ثانیه دل و شتاب تا تو را دوباره چید با تولد و امید یک دلِ پر از خیال با علاقه ای شدید من ز خود به در شدم با تو تا سحر شدم یک نگاه تازه نیست من کنون خودِ خودم [دست][گل][بغل]

ابوذر اکبری

بغضِ این ترانه ترکید تو رو جونِ دلخوشیها تو رو جونِ این شبانه بسه فصلِ دلخوریها شاه که بخشید تو کی باشی شاه قلی باشی نباشی دیشب اون حسابی خندید توی فصلِ ساده گیها یه شبِ پر از سرور بود غصه خوردن حرفِ زور بود خیر و خنده و برنده انگاری توئی بازنده [دست][گل][بغل]

بیژن

درودبرگرامی همدل. پس از چندی دوری از جام جهان بین(اینترنت)دوباره بازگشتم تا به کنش های خود ادامه دهم. به همین منظور به تمامی کسانی که در تارنگار من نظری داده بودم این خبر را دادم که من دوباره کنش های خود را آغاز کردم. تو هم از کسانی بودی که درتارنگار من نظر داده بودی. حال اگر دوست داری باز هم بیا و با نگرش های زیبایت من را خوشنود ساز. شادوپیروزباشی. بدرود.

محمد جاوید

سلام دوست عزیز از ابراز لطفت در سایت شعر نو ممنونم[گل]

تورج بخشایشی

دستت را به من بده می خواهم دور انگشتت حلقه شوم ... با دوشعر و کمی حرف بروزم تورج بخشایشی

ابوذر اکبری

توئی تو پیله ی وحشت همیشه وقتِ تنهائی همیشه خیسِ از مرداب همیشه بکرِ هر جائی توئی تو خاک و حماسه نه پنهون کردنت راسه تو رو میشه پریشون کرد همیشه آسه و آسه ستاره گیرِ قسمت بود تو اما در پیِ دیدار غرور تو هماوردی برای آخرین پیکار صدات رو تو دلم دیدم به وقتِ غصه ها چیدم کمک کن این نفس با هم از این آشفتگی سیرم [دست][گل][بغل]

ابوذر اکبری

............. اسارتو ز تن بکن ننگو بپوشون به خودش شروعِ تو طلوعِ ماست غافل نشین که چی شدش بخواه تا دنیا بشنُفه ایرانی عزت است و جاه غرورِ خفته تو کویر دلواژه ها نشن تباه ما وارثِ دینِ بهی یکتا جهان پیوندِ ماست ستاره های پر فروغ گذشته چلچراغِ ماست ما عاشقیم اما هنوز عشقو تو قصه نداریم ایـرانِ پاک و شادِ ما عشقو تو قلبت می کاریم باور کن این رهائی رو خفتن به غایت بی خودی ست ایـرانِ جان خورشیدِ مهر بی تو سرودن بندگی ست . . . [دست][گل][بغل]