تقدیم به پیشگاه بانوی قصه‌ها

پیش‌نوشت: تقدیم به پیشگاه بانوی قصه‌ها

من بودم و تو بودی و آغاز جادوی قصه‌ها:

روزی بود و روزگاری در سرزمینی دور

شب می‌نشست به روی گیسوی قصه‌ها

مردی تکیه به شمشیر داده بود

تنهاترین شهسوار که توی قصه‌ها...

خیره شده بود به تصویری عجیب

که می‌گفت داستان هزارتوی قصه‌ها:

در آن سوی کوه‌های بلند و سپید

جایی که خورشید زده پل روی قصه‌ها

شهری است پر از گنج‌های ناتمام

که ساخته شده در باروی قصه‌ها

در مرکز این شهر گنجی است که تا

به حال دیده نشده در کوی قصه‌ها

هر کس زنده بماند و به آن گنج برسد

جاودانه می‌شود تا... در جادوی قصه‌ها:

شهسوار دلش... بر باد رفت و رفت

تا رسید و دید شهری آن‌سوی قصه‌ها

شهری که دروازه‌ای و دری نداشت ولی

طلسمش بود حرف مگوی قصه‌ها:

...........................................

...................................قصه‌ها

شهسوار رفت و رفت، مُرد و زنده شد

تا رسید به بهترین آرزوی قصه‌ها:

ماهی نشسته به روی اریکه‌اش-همین-

و می‌گفت یکی بود یکی... توی قصه‌ها:

هیچ قصه‌ای هیچ به پایان نمی‌رسد

تا هست قصه‌گویی و جادوی قصه‌ها:

این هم قصه‌ی شهسوار با گنج جاودان

و ادامه:...

تقدیم به پیشگاه بانوی قصه‌ها

/ 30 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آمد

سیب شود رویتان، سرخ و سپید و قشنگ سبز شود جانتان، سبز و بلند و کمند سیر شود کامتان، از کرم کردگار سکه شود کارتان، روزیتان برقرار ماهی عمرت بود، پرحرکت و پر تلاش غم بشود سنجدی، رخت ببندد یواش پر ز حلاوت شود، چون سمنو زندگی غرق سعادت شود، شیوه این بندگی ...

سحر

سلام سال نو مبارک خوشحال میشم به کلبه کوچک من هم سر بزنید[گل]

ابوذر اکبری

انگار که تو خونه ی غم عطر گلها رو می پاشن انگاری نـوروز دله شادیا تا ابد باشن انگار که این ثانیه ها مژده داره یه حال خوش انگاری عاشقم بازم یه حالت تـرانـه کش یه حال پر راز و نیاز یه حس مبهم و غریب ستاره ها رو کم بکن از این همه درد و فریب از این همه هجوم شر فکرای سرد و دردسر معجزه ای نیومده عاشقی کوره بی خبر انگار که تو خونه ی غم عروسی خاطره هاست دوماد رفته گل بچینه عروس همین ثانیه هاست انگار خوشی یه ثانیه است باقی همش خون دله باز بی خیال غم میشم باز بی گله پر حوصله یه روزی می خندم بازم اون روز که مرگ غصه هاست خنده ی ناب از ته دل پایان خوب قصه هاست یه روزی پرواز می کنم خط می زنم فاصله رو خـدای آبـیـهـا سلام دیدی حال قافله رو تموم کن این قائله رو . . .

آمد

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی… گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی …

آزاده از کلبه ی ویوارا

من دلم تنگ بود..هست او را که شهسوار قصه هاست!! . . توی پرانتز: جای لینکت روی دیوار ویوارا خالی بود نیست دیگر

حدیث و احسان

با سلام متن و شعر های با احساسی هستند.... به وبلاگ ما هم بیایید نظر یادتون نره لطفا