تشنه و آب و آب‌آور

به روی رود پر آبی

نشسته با لبی تشنه

صدای العطش آید

که می‌گوید فقط مشتی برای بچه‌هایم آب می‌خواهم

و نوزادی که می‌گرید ز بی آبی

و آبی که رهی پیدا نخواهد کرد به لب‌های ترک خورده

هنوز هم به روی آب نشسته با لبی تشنه

و مشتی آب می‌گیرد از آن رود

و می‌آرد به نزد لب

فرو ریزد آب از میان مشت‌هایش

و مشکی پر گردد

و لب‌هایی که می‌گوید عطش ما را بخواهد کشت

و مشکی که به دست تشنه لب سقا است

ولی ناگهان شمشیری ستاند دستی از سقا

و دست دیگری گیرد آن مشک لبالب را

ولی باز هم زخمی دیگر جدا کرد آن دست را

فقط مانده لب و دندان که بگیرد آب گوارا را

ولی افسوس صد افسوس

که تیری پاره کرد آن مشک سقا را

و اکنون تشنه لب سقا

بدون قطره‌ای از آب

بدون دست و شرمنده

که می‌گوید برادر جان

خجل هستم ز روی تو و روی بچه‌های تو

که حتی قطره‌ای آب هم با خود ندارم

تا بخوابانی لب تشنه

خجل هستم برادر جان

/ 7 نظر / 8 بازدید
(Mahdy(Depended on Baran Group

سلام ميلادجون! خوبی عزيزم؟ شعرهات خيلی خوشگل بود اينا رو من جايی نديده بودم!! ببينم خودت گفته بودی؟؟ بازم از اين کارا بکن ممنون که خبرم کردی قربونت فعلا

nima

اگه گفتی چی توشه ؟ www.vatantop.com نمی دونی دیگه !

ابوذر اکبری

سلام وقت به خير یک شعر تهی با خواندن سيرابش کن ...... شاد باشی تا هماره

شبنمکده

پای ما عاشقان اگر لنگ است دل دریایمان اگر تنگ است بخدا هیچکس مقصر نیست ناخدا با خدا هماهنگ است