شعر باران

آسمان ابری شد

رعد و برق تیز بزد

باز باران بارید

باز باران بارید

پنجره در نفس گرم باران خندید

این دل من بشنید

باران می‌خواند

باران می‌داند

که چگونه شعرها جاری می‌گردند

کاغذی آماده

قلمی نو و روان

دست من له‌له شعری دارد

و دلم نیز به شوق باران

غزلی نو بسرود

غزلی لبریز از قطره‌های باران

قطره‌های شادی

و تن خسته‌ی من آرزویی دارد

که شود غرق به زیر باران

وای باران باران

و به زیر باران

بوسه‌باران گشتم

از می و جام و سبویش

مست و رقصان گشتم

شعر من جاری شد

زیر ناز باران

باز باران خندید

دل من باز تپید

زیر باران گشتم

چتر و بارانی را

گوشه‌ی خانه‌ی غم

کنج گنجه

به جا بگذاشتم

بی‌خیال از این که

زیر باران شوم خیس

شوم سرد

بزدم چرخی و گشتی

و به آغوش کشیدم

او را

باران را

بوسه‌های باران

خیس بود و آتش

بوسه‌های باران

شد بر این جان من

همچو آب بر آتش

زیر باران خواندم

نه

که فریاد زدم

وای باران باران

نام زیبای او

بر لبانم جاری

از صدایم بشنیدم

که غزل‌های ساری

دست باران نشست بر رویم

و نوازش کرد باران

و کشید دستش را بر سر و گیسویم

و چنان غرق محبت بشدم

که زمان را ز یادم بردم

و چه حسی دارم

و ز او سرشارم

آخرین قطره‌ی باران که چکید

شعر من نیز به آخر برسید

آخرین واژه‌ی شعرم ز جان جاری شد

و به خط آخر

من نوشتم با جان

و بخواندم از نو

وای باران باران

باران...

 

۲۱ آبان ۱۳۸۷

/ 0 نظر / 5 بازدید