لحظه‌ی تحویل سال

 بردار این تن را از این خسته‌زمستان خیال

نم‌نم ببار بر این دل افتاده در دور محال

بیدار کن شمع دلم در چشمک آیینه‌ها

بگذار پاسخ‌ها شوم، پایان شده وقت سوال

چرخی بزن بر گرد این غم‌خانه‌ی یک ساله‌ام

تا از حضورت گل شود این میوه‌ی نابار کال

در گوش شب فریاد کن، کر کن تمام خستگی

خورشید را بیدار کن در چشم نازت اعتدال

با هر قدم رنگی بزن بر جاده‌ی بیمار شب

شعرم کنار جاده گم، بردار شوری کن به حال

با شیشه‌شور عشوه‌ات چشم دلم را پاک کن

بگذار تا شاعر شوم در لحظه‌ی تحویل سال

 

28 اسفند 1387

/ 1 نظر / 13 بازدید
قزللو

تفگت را زمین بگذار تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن! موفق باشی