باران‌نامه

باران که بیاید همه عاشق هستند

انتشار ماهنامه شماره ۳۹ شگفت‌زار

 

چیزی که پیش‌روی شما قرار دارد، ویژه‌نامه‌ی «سفر در زمان» است. این ویژه‌نامه مدت‌ها قبل، پیش از وقفه بین انتشار شماره‌های شگفت‌زار تصویب شد و چند تایی مطلب هم پیدا کرد. اما بعد به دلایل مختلف، استفاده از مطالبش عقب افتاد و برنامه پشت برنامه پیش آمد تا این که به عید 94 رسیدیم و تصمیم گرفتیم به مناسبت سال نوی خورشیدی، مخاطبین خود را با یک ویژه‌نامه غافلگیر کنیم و چه بهتر که کار رها شده‌ی ارزشمندِ قبلی را به پایان برسانیم.

نسخه‌ی فعلی در واقع چندین برابر ایده‌ی اولیه‌ی شگفت‌زارِ «سفر در زمان» است و به مناسبت این که یک پرونده است و این که ویژه‌ی عید منتشر شده، بعد از مدت‌ها فایل پی‌دی‌اف هم دارد. بنابراین جا دارد علاوه بر تبریک عید، از تمامی افرادی که در این مدت برای انتشار این شماره از شگفتزار زحمت کشیدند، تشکر و قدردانی کنیم. به این امید که سال نو برای همه سرشار از خوشبختی و برکت و پیشرفت باشد.

سردبیر شگفت‌زار

شیرین سادات صفوی

 

فهرست مطالب:

«همه‌ی شما زامبی‌ها»، نوشته‌ی «هاین‌لاین» ترجمه‌ی «مهدی بنواری»
«پروژه‌ی سالگرد»، نوشته‌‌ی «جو هالدمان» ترجمه‌ی «فرمهر امیردوست»
«پیوستار گرنزبک» نوشته‌ی «ویلیام گیبسون» ترجمه‌ی «سمیه کرمی»
«ملاقات در ساعت دوی بعدازظهر» نوشته‌ی «شیرین سادات صفوی»
«ساعت از دست رفته» نوشته‌ی «میلاد قزللو»

 

لینک دانلود پی‌دی‌اف شماره ۳۹ ماهنامه شگفت‌زار: http://www.fantasy.ir/news/topic/issue-39

ادامه مطلب
   + میلاد قزللو ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٤
comment نظرات ()

به زودی برای نوروز ۱۳۹۴؛ ویژه‌نامه‌ی نوروز شگفت‌زار

سفر در زمان در هنگامه اعتدال زمین و زمان

ویژه نامه‌ی نوروزی شگفت‌زار شما را به سفری در دل زمان می‌برد

 

می‌گویند فضا آخرین سرحدات کشف نشده پیش روی بشر است. می‌گویند، ما در آستانه جاودانگی قرار داریم و پیشرفت‌های علمی ما را اکنون بر لبه فردا قرار داده است. می‌گویند بزرگ‌ترین چالش این روزگاران نجات زمین است و همه این‌ها درست است اما اندکی دورتر از چشم انداز رایج و در لایه‌ای عمیق‌تر از امیدها و آرزوهای ما، آخرین سرحدات نه فضا است و نه جاودانگی و نه زمین. در همه آن‌ها چالش‌هایی قرار دارد که اگر عزمی باشد و زمان کافی و بودجه‌ و اراده‌،  با موضوعات قابل حلی – حداقل در دنیای نظری – مواجهیم. مهم‌ترین سد راه ما، بزرگ‌ترین چالش پیش روی ما و ریشه‌دارترین هراس ما و شاید آخرین قلمرویی که بشر زمانی به کاوش آن دست بزند، آخرین دریایی که شیرجه زدن در آن جسارتی فراتر از هر ماجراجویی دیگری دارد زمان است. ما می‌خواهیم و چه سخت می‌خواهیم زمان را فریب دهیم. آن را به عقب برگردانیم تا شاهد دست اولی از رویدادهای گذشته باشیم و به آینده برویم تا شاهد آینده خود و دیگران و جهانمان باشیم. چند بار فکر کرده‌ایم به رفتن به گذشته به امید اصلاح اشتباهی که فردی را یا ملتی را یا سیاره‌ای را به چنان روزی رساند که امروز دارد؟ چند بار وسوسه رفتن به آینده را حس کرده‌ایم که نتیجه راه پیش رو را پیش از وقوع ببینیم؟

سفر در زمان و مشاهده و یا تغییر در آن تفاوتی با دیگر ماجراجوهایی ما دارد؛ قوانین فیزیک دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم مهار ناممکن بر آن زده‌اند. اما این باعث نشده است بر تخیل ما مهار بخورد. ما در دنیای خیال مرزهای زمان را شکسته‌ایم و بارها به سفر و کاوش در گذشته و آینده رفته‌ایم و بهای آن را پرداخته‌ایم و در این راه الهام بخش دانشمندانی شدیم که در این رویا با خیال مهار ناپذیر ما شریک بوده اند و  دست به کار شده‌اند تا رازهای جهان را بهتر بشناسند با این امید که شاید شکافی در سد استوار زمان ایجاد کنند.

اکنون که نوروز با همه شکوهش از دل تاریخی طولانی و وابسته به زمانی دقیق فرا رسیده است و همه ما در همه جای جهان در یک لحظه و یک زمان مشترک یکی از کهن‌ترین و زمان‌دیده‌ترین جشن‌های جهان را جشن گرفته‌ایم، فرصتی بی‌نظیر برای سفر در زمان است.

شگفت‌زار در ویژه نامه نوروزی خود شما را به سفری در دل زمان دعوت می کند.

http://www.fantasy.ir

ادامه مطلب
   + میلاد قزللو ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

آبی

اهمیتی ندارد گل گندم تا چه اندازه به رنگ آسمان آبی است،

اینجا همیشه دریا ابری است.

قد می‌کشی تا عاشقش شوی یا تنهایش بگذاری:

بمان، و هر اقیانوس دیگری،

تا همیشه همچنان آبی به نظر خواهد رسید.

 

شاعر: لیندا آن آترتون

برگردان: میلاد قزللو

   + میلاد قزللو ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢
comment نظرات ()

... عاشق شده است؟

ماهی افتاده به چاهی است که عاشق شده است

روز در بطن نگاهی است که عاشق شده است

صبح جمعه زده آبی به سر و رویش ماه

آسمان غرق گناهی است... که عاشق شده است

   + میلاد قزللو ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٦
comment نظرات ()

زلیخای مدادرنگی

بانوی به تن مداد رنگی، خوبی؟

هم زردی و صورتی، قشنگی، خوبی!

یک پیرهن است تا زلیخا شدنت

من یوسفم و بزن تو چنگی، خوبی.

   + میلاد قزللو ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٩
comment نظرات ()

قطار می‌رود و...

قطار می‌رود و ایستگاه خاموش است

و گفته‌ای که تو را یاد من فراموش است

 

قطار می‌رود و من دوباره می‌گیرم

دوباره در دل ایستگاه بغض دلگیرم...

 

قطار می‌رود و کم، غمم فراوان شد

صدای رادیو گفتش: دوباره باران شد

 

نگاه من شده خیره به ریل‌های قطار

صدای بغض بنان در گلوی خشک نوار:

 

«تو ای الهه‌ی ناز...» و صدای گریه‌ی من

«و کاروان...» که تو رفتی، نوای گریه‌ی من

 

و من هنوز باران، سکوت، تنها، مات

به ریل‌های قطار و سکانس پایان: کات

   + میلاد قزللو ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٤
comment نظرات ()

ای کاش تو بودی و تهران انار داشت

ای کاش

تو بودی و

تهران

ا

ن

ا

ر داشت

 

یک کافه با

حضور تو

جای قرار داشت

 

   + میلاد قزللو ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

هنوز تعقیب می‌کنم

موم روی آتش،

 

روحم را ذوب کردی

با لبخند آرام‌بخشت،

درون فضای چشمانت

در پی جایی هستم

برای فرود.

 

هنوز مرا تازیانه می‌زنی

زخمی با نوارهای سکوت،

تا ضربان قلبم را می‌شنوم

از واژه‌های پیکرنما.

 

هنوز تعقیب می‌کنم،

 

تعقیب می‌کنم

با

هدیه‌ای تا بدهم،

تا بدهم خودم را به «تو».

 

هنوز تعقیب می‌کنم.

 

 

 

شاعر: آیوکنله اوموینی

شاعر معاصر نیجریه‌ای

   + میلاد قزللو ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٢
comment نظرات ()

«سروش محمدی» درگذشت.

آخرین شعر خودش / حادثه‌ای مرگ سرود

جاده‌ای رفت وَ پیچید به سمتی که... نبود

شاعر و جاده و سنگ... وَ مرداد وَ مرگ –

آخرین شعر وَ بعد: حیف که رفت، حیف چه زود

 

دوست شاعر و نویسنده‌ام «سروش محمدی» رفت، رفت، رفت، رفت، رفت و... رفت.

ای وای، ای وای، ای وای

*****

وبلاگ سروش محمدی: سیم‌خاردارها پشت و رو ندارند

 

یک رباعی و یک غزل از زنده‌یاد سروش محمدی:

 

نگذار به مـرز شب یلدا برسیم

تا شب نشده بیا به فردا برسیم

از بس که به سمت مرگ پارو زده‌ایم

کم مانده به انتهای دنیا برسیم

 

*****

 

چقدر مانده زمان رسیدنت برسد

چقدر مانده که دستم به چیدنت برسد

اگرچه حجم خدایانِ کاغذی شده‌ام

نخواستند که چشمم به دیدنت برسد

اگرچه گربه سیاه پلید شب نگذاشت

که لحظه‌های شگفت پریدنت برسد

نگاه کن به غزل، تا به ذهن من شاید

شگردهای عجیب کشیدنت برسد

گمان کنم که خدا هم دوباره قادر نیست

به کشف رازِ شبِ آفریدنت برسد

درون سینه‌ی من جای قلب یک حفره‌ست

خدا کند لحظات تپیدنت برسد

 

*****

 

حالا باید قبل از اسم سروش بنویسم، زنده‌یاد سروش محمدی.

 

محمدکاظم محمدی هستم و دوستان (سروش) صدایم کنند. شعر این روزها بیشتر حالم را خراب تر می کند اما لامصب مثل یک خوره، نه بهتر است بگویم مثل یک اعتیاد هزارساله است که تار پودم دم به ساعت هوای شعر می کنند.

 

 

روحش شاد و یادش گرامی

   + میلاد قزللو ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٠
comment نظرات ()

صاحبدلان ۱۳۹۱

این بار دوباره چادرت را سر کن

از راه بیا و غصه را پرپر کن

چندین دهه روزه‌ی سکوتم بی‌تو

یک آیه از این دل مرا از بر کن

 

*****

 

بی‌تو رمضان نبود صاحبدل من

آدم که نمی‌رسید از این گل من

یک عمر دخیل بسته در چادر تو

تا یک شب قدر حل کنی مشکل من

 

۳۱ تیر ۱۳۹۱

   + میلاد قزللو ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد