باران‌نامه

باران که بیاید همه عاشق هستند

ترانه‌ی پاییزی رود
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩  کلمات کلیدی: لی پو ، شعر ترجمه ، پاییز ، شب

ماه در آب سبز موج برمی‌دارد.

ماهی‌خوارهای سفید از میان مهتاب پرواز می‌کنند.

 

مرد جوان صدای دختری در حال جمع‌آوری بلوط‌های آبی را گوش می‌کند:

درون شب، ترانه‌خوان، با هم به سمت خانه پارو می‌زنند.

 

شاعر: لی پو

برگردان: میلاد قزللو


 
تقدیم به پیشگاه بانوی قصه‌ها
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  کلمات کلیدی: غزل ، بانو ، قصه ، داستان

پیش‌نوشت: تقدیم به پیشگاه بانوی قصه‌ها

من بودم و تو بودی و آغاز جادوی قصه‌ها:

روزی بود و روزگاری در سرزمینی دور

شب می‌نشست به روی گیسوی قصه‌ها

مردی تکیه به شمشیر داده بود

تنهاترین شهسوار که توی قصه‌ها...

خیره شده بود به تصویری عجیب

که می‌گفت داستان هزارتوی قصه‌ها:

در آن سوی کوه‌های بلند و سپید

جایی که خورشید زده پل روی قصه‌ها

شهری است پر از گنج‌های ناتمام

که ساخته شده در باروی قصه‌ها

در مرکز این شهر گنجی است که تا

به حال دیده نشده در کوی قصه‌ها

هر کس زنده بماند و به آن گنج برسد

جاودانه می‌شود تا... در جادوی قصه‌ها:

شهسوار دلش... بر باد رفت و رفت

تا رسید و دید شهری آن‌سوی قصه‌ها

شهری که دروازه‌ای و دری نداشت ولی

طلسمش بود حرف مگوی قصه‌ها:

...........................................

...................................قصه‌ها

شهسوار رفت و رفت، مُرد و زنده شد

تا رسید به بهترین آرزوی قصه‌ها:

ماهی نشسته به روی اریکه‌اش-همین-

و می‌گفت یکی بود یکی... توی قصه‌ها:

هیچ قصه‌ای هیچ به پایان نمی‌رسد

تا هست قصه‌گویی و جادوی قصه‌ها:

این هم قصه‌ی شهسوار با گنج جاودان

و ادامه:...

تقدیم به پیشگاه بانوی قصه‌ها


 
سپیده
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸  کلمات کلیدی: سپید ، شعر نو ، سپیده

خورشید در شب...

درخشان، فروزان راهت درون من.

 

روشن گرد هاله‌ات،

سوزان، در تکاپو آسمان‌ها در گردونه پیچیدگی ِ

روشنایی رنگین‌کمان‌های بی‌شکل...

 

دگرگون کن مرا درون سپیده.

 

۱۳۸۷


 
کبوتران خنده
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠  کلمات کلیدی: سپید ، شعر نو

پیشکش به دوست

 

روزی که به دنیا خندیدی

جنگ تمام شده بود

و ما داشتیم خرده نان‌هایمان را

با کبوتران مرده تقسیم می‌کردیم

...

و پس از چرخش سال‌ها

اکنون که دوباره می‌خندی

جوجه‌کبوتران از خنده‌ی تو پرواز را یاد می‌گیرند

 

۲۲ تیر ۱۳۸۹


 
سلام پست‌مدرن باران
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦  کلمات کلیدی: غزل ، کلاسیک ، باران

 

جمله‌ها با گل و لای خورشید و نقطه‌گذاری باران

در کتاب پنجره با خنده‌ای مبهم که می‌گو... هان!؟

سال‌ها نوشته‌ام ها... هو... هو... ها... ها... ها...

سپرده‌ام به نشر باد و توفان، غزل‌ها را به تندی الان

کبوترها شعرهایم را پخش می‌کنند هر روز... صبح

با صدای بغ‌بغ‌بغوی گرفته‌ای از شکستن ج جانان

لبخندت را می‌کشم در بخار پنجره (ها) مبهم

و تو انگشت می‌گزی از حیرت دیدار چهره‌ی خندان

آه... چه چیز پست‌مدرن مزخرفی گفت این شاعر

بی‌وزن و بی‌قافیه... ها... هو... هو... سلام باران

 

۴ خرداد ۱۳۸۹


 
آه تنهایی
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦  کلمات کلیدی: رباعی ، کلاسیک

 

در آه تو پیچید مرا تنهایی

یک لحظه فقط کشید تا تنهایی

در دور جهان نفس‌نفس پوسیدم

وقتی که قفس رسید با تنهایی

 

۱۹ خرداد ۱۳۸۹


 
آزمون عشق
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦  کلمات کلیدی: سپید ، شعر نو

 

یک روز اینجا

برایت جا نگه داشته بودم

نیامدی

شعرهایم را روی جای خالی گذاشتم

امتحانم صفر شد

سال‌ها گذشت

...

و سرانجام تو آمدی

جای خالی‌ت را گل‌ها پوشانده بودند

و خاکستر جای خالی من را

باد به هوا می‌برد.

 

۳ خرداد ۱۳۸۹


 
پیامبر می‌خواهم
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦  کلمات کلیدی: سپید ، شعر نو

 

 

هوای شهرم را ابر خورده است.

باد در گوش‌هایم

در کنار سوت قطارها پرسه می‌زند.

غصه‌ها برای فتح قلبم

عملیات مرگ ۸ را آغاز کرده‌اند.

این روزها چقدر محتاج

یک پیامبرم...

با دستانی که باران در آن‌ها روییده باشد.

 

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹


 
«خادم خدای تاریکی»؛ ترجمه‌ی یک فصل و معرفی این رمان
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦  کلمات کلیدی: ترجمه ، معرفی کتاب ، لینک ، آکادمی فانتزی
 
رویای شب عید
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٦  کلمات کلیدی: شعر نو ، سپید ، نوروز

در رقص نئون‌های چشمک‌زن

جیب‌هایش را می‌تکاند

تا شاید از ته‌مانده‌ی خاطره‌ای

به شیرینی

شب عید

در میان صدای دستفروش‌ها

رویایی تازه ببیند

 

۲۹ اسفند ۱۳۸۸


 
رویای بارانی زمستان بی‌برف
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥  کلمات کلیدی: شعر نو ، سپید

در این زمستان

که آفتاب

پنبه‌ی برف‌هامان را زده است،

یک نمه باران

رویایی است

که روی خواب پنجره‌ها می‌بارد.

 

1 بهمن 1388


 
زندانی قاب
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥  کلمات کلیدی: سپید ، شعر نو

به ننگ کدام دورغ

در این قاب پوسیده

گیر کرده‌ام؟

جایی که هر روز

به شکنجه‌ای بی‌کرانه،

خون تازه‌ای از صدای خدا می‌جهد.

 

5 دی 1388


 
پیرهن چاک و دهان باز و نوایت فریاد
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٢  کلمات کلیدی: غزل

پیرهن چاک و دهان باز و نوایت فریاد

گوش عالم کر و ایمان همه رفت به باد

وقت خواب نگران من و شب آمده‌ای

ماه را کشته‌ای و آی نفس‌کش، ای داد

از حضور تو و فریاد تو خورشید رسید

چشم خوابم ترکید و تو شدی صد بیداد

شال شب رفته کنار و سر و گردن سر زد

من دیوانه سرم پیچ شد و رفت چه شاد

فکر من نیستی و روی خودت عرضه کنی

یک کمی در هیجان پرسه زنی و در یاد

در دهانت شده تغییر پر و من حیران

جوگرفته رخ تو، آه من آمد به نهاد

ساعت از نصف شب خواب دوید اما تو

پیرهن چاک و دهان باز و نوایت فریاد

 

21 خرداد 1388


 
تغییر
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٠  کلمات کلیدی: تغییر ، غزل

دولت امید ما بودی ولی چشم تو درگیر یک تغییر شد

ما برای... تغییر آمدیم، این شعار تو شد و تکثیر شد

روز اول داشتی رنگ چمن، موج سبز عاشقی بر جان و تن

ناگهان رفتی و بعد از آمدن، رنگ دستانت سفید سیر شد

در کنار دیگران می‌خندی و ما در این تنهایی خود غرق تو

از حضور تو در آن تغییرها، صد هزاران آینه تصویر شد

آنقدر آواز خواندی که گرفت حجم فریادت درون واژه‌ها

نقل قول دیگران از نام تو، ما شنیدیم و چه‌ها تفسیر شد

کل عالم پیش گوش خواب من، در شگفتند از چنین آواز تو

من چه گویم در جواب وا و ها، اندکی موی سفیدم پیر شد

باز هم فرقی ندارد سبز و زرد، دولت امید تغییرم تویی

ذهن من درگیر بی‌خوابی ولی با حضورت خواب‌ها تغییر شد

 

19 خرداد 1388


 
کلاه قرمز
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳٠  کلمات کلیدی: بهاریه ، بهار ، غزل ، کلاه قرمز

با کلاه قرمز من، تو بخند و خوش‌خوشان باش

بنواز از ته دل، خنده‌ها و ناگهان باش

بزن آتش بر غم شب، شورشی از خنده پا کن

هر شب و هر دم به خوابم مثل فردا بی‌کران باش

کور کن چشم مصیبت با حضورت مثل نوروز

نو به نو تازه دل من در دعایت بی‌امان باش

چشم خواب بردار از شب، پاک کن سنگینی غم

له کن این تنهایی‌م را، بر سر فردا نشان باش

جاده‌ها در گردش تو، پایشان شد زخم و زیلی

یک نفس از شعر من پر، در نوایم آسمان باش

این کلاه قرمز من بر سر تو خوش نشسته

غش شد از خنده دل من، در بهارم هر زمان باش

 

29 اسفند 1387


 
لحظه‌ی تحویل سال
ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳٠  کلمات کلیدی: نوروز ، بهاریه ، بهار ، غزل

 بردار این تن را از این خسته‌زمستان خیال

نم‌نم ببار بر این دل افتاده در دور محال

بیدار کن شمع دلم در چشمک آیینه‌ها

بگذار پاسخ‌ها شوم، پایان شده وقت سوال

چرخی بزن بر گرد این غم‌خانه‌ی یک ساله‌ام

تا از حضورت گل شود این میوه‌ی نابار کال

در گوش شب فریاد کن، کر کن تمام خستگی

خورشید را بیدار کن در چشم نازت اعتدال

با هر قدم رنگی بزن بر جاده‌ی بیمار شب

شعرم کنار جاده گم، بردار شوری کن به حال

با شیشه‌شور عشوه‌ات چشم دلم را پاک کن

بگذار تا شاعر شوم در لحظه‌ی تحویل سال

 

28 اسفند 1387


 
روز از نو و نو روز، نوروز
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳٠  کلمات کلیدی: نوروز ، بهار ، غزل ، بهاریه

روز از نو و نو روز شد، ناز دلت پیروز شد

گل جای پایت خانه کرد، خورشید با تو روز شد

سبز است جای چشم تو روی غم آیینه‌ها

خانه‌تکان دادی دلم، شمع دلم افروز شد

دور سرت خورشید و ماه رقصان شدن با خنده‌ات

در خنده‌ی جان‌ساز تو، جان و دلم ناسوز شد

در اعتدال شور تو، آغاز شد روز سخن

پیوند این ثانیه‌ها، از روی تو بهروز شد

گاهی به گاهی می‌شود ابر دلم باران تو

نم‌نم شده شعر دلم با چشم تو پیروز شد

در لحظه‌ی تحویل دل، حالم فرا شد از زمان

روز دلم فرخنده باد که از تو جان نوروز شد

 

28 اسفند 1387


 
سفره‌ی شام غریبان
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: قطعه ، محرم ، شام غریبان

شمع‌ها گرد پروانه‌ی او

به طواف و نمازند حیران

کنج این شهر خراب و مه خون

سفره‌ی شام غریبان گریان

 

18 دی 1387


 
دفتر شعر عشق
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: ترانه ، محرم

مشک‌های خالی، خالی آبن

لب‌های تشنه، غرق سرابن

آسمون هم قفل، ابرها فراری

امروز و فردا، تن‌ها کبابن

 

زندگی تنها، زندگی خسته

پر و بالش رو بی‌آبی بسته

داره می‌سوزه تو تشنگی‌ها

پرش بریده، بالش شکسته

 

سایه‌ها دیگه، دارن می‌میرن

سایبون‌ها تو زمین اسیرن

باد و نسیم هم تو راه فردا

هر چی که دادن رو پس می‌گیرن

 

همه چی از این غریبه پنهون

آدم‌ها از این عاشقی حیرون

اون ور خطن ریا و نیرنگ

چشم‌های خوبی، چشمه‌ی گریون

 

سرها می‌گن چشماتو نبندی

سرود سرها روی بلندی

رو نیزه‌ها باز دارن می‌خونن

این دفترها رو هیچ وقت نبندی

 

16 دی 1387


 
عشق جان‌فشان
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: رباعی ، محرم ، عشق ، عباس

دست را بر خاک دیدم، خون‌فشان

چشم را دیدم، دلش آتشفشان

مشک را غرق شراب از جام عشق

عشق را دیدم ز عباس، جان‌فشان

 

17 دی 1387


 
← صفحه بعد